تبلیغات
آسمان آبی

معرفی کتاب

سه شنبه 26 فروردین 1393 04:12 ب.ظنویسنده : نسرین قربانی

 
دوستان دو کتاب: خدمتکار و پرفسور و  گیلیاد از نشر آموت، کتاب های بسیار خوبی هستند. پیشنهاد می کنم مطالعه ی آن ها را از دست ندهید.
آخرین ویرایش: سه شنبه 26 فروردین 1393 04:16 ب.ظ

 

معرفی کتاب: سیب ترش: فرشته نوبخت

دوشنبه 11 فروردین 1393 01:56 ب.ظنویسنده : نسرین قربانی

 

... دیشب قبل ازخواب که تمام شب خواب به چشمانم نیامد، درِبالکن را بازکردم وچند دقیقه تو تاریکی و سرما ایستادم. رگه های سفید برفی را که روی دیوارهای خانه ی روبه رویی و حاشیه ی کوچه نشسته بود تماشا کردم و یادم افتاد که می گفتی ازباریدن برف، بیشتراز هرچیزصدایش را دوست داری و من به تو می خندیدم. آن وقت منی که به تو می خندید، گوش تیز کرده بود تا صدایی را که می گفتی و آن همه با اصرار، بشنود. خیلی خب، راست می گویی، حق با توست. برف که می بارد، صدایی دارد که فقط درسکوت مطلق می شود شنید. مثل وقتی انگشت روی آخرین پرده ی تارمی گذاری و مضراب می زنی. مثل وقتی نوک انگشتت را روی سیم سل فشارمی دهی تا ازارتعاش نامحسوسش کیف کنی، مثل....

سیب ترش: فرشته نوبخت. نشر: به نگار


آخرین ویرایش: دوشنبه 11 فروردین 1393 01:57 ب.ظ

 

معرفی کتاب: دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد: آنا گاوالدا

جمعه 1 فروردین 1393 05:01 ب.ظنویسنده : نسرین قربانی

 

" دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد."

مجموعه داستانی است که بلافاصله پس از انتشار به موفقیت بزرگ در دنیای ادبیات دست یافت. داستان ها هم خارق العاده اند، هم گزنده و درعین حال غم انگیز، جذاب و تا اندازه ای غیرمعمول. در هرداستان، عشق همچون زندگی موضوع اساسی است. عشقی که هم دل انگیز و اسرارآمیز و هم دردآور و صدمه زننده....

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد: آنا گاوالدا. مترجم: الهام دارچینیان. نشر: قطره

 


آخرین ویرایش: جمعه 1 فروردین 1393 05:03 ب.ظ

 

معرفی کتاب: دیدار: احمد محمود

پنجشنبه 22 اسفند 1392 01:15 ب.ظنویسنده : نسرین قربانی

 

ازاتوبوس پیاده می شود، فلکه ساعت است، هیچ کس نیست. پیش رویش خیابان خالی است. شرجی است؛ زمین خیس است " پل نادری؟" چیزی جزردیف چراغ ها- که انگار انتها ندارد- نمی بیند. بوی آشنا- بوی شبِ کارون را حس می کند. همه چیزساکت است، اتوموبیلی پرشتاب می گذرد و یک لحظه، خلوت خیابان را آشفته می کند " پل سفید کو؟" طاق های بلند پل سفید  را نمی بیند " نه! همه چی عوض شده!" بقچه را دست به دست می کند و کنارجدول، تو درازای خیابان راه می افتد. دورمی شود، دورتر. حالا، زیرنور جیوه ای چراغ های حاشیه خیابان، مثل یک سایه- انگار- و یا مثل یک لکه ی سیاه، لرزش نامحسوسی دارد. چند لحظه بعد، جنبش سایه آرام می گیرد- ایستاده است؟ تردید دارد؟ راه را گم کرده است؟ " هووف!- دَدَه، کجایی؟ کجا؟"

دیدار: احمد محمود. انتشارات: مُعین


آخرین ویرایش: پنجشنبه 22 اسفند 1392 01:16 ب.ظ

 

معرفی کتاب: نیمه ی ناتمام: نسرین قربانی

سه شنبه 13 اسفند 1392 11:10 ق.ظنویسنده : نسرین قربانی

 

خبرمثل بمبی منفجرشد:" دایی رضا را ازسرکلاس بردند."

انگارشیئی سنگین توی سرم خورد و چیزی توی مغزم ترکید. گیج و ناهشیار به دهان آقاجون  نگاه کردم. چنگ انداختم به بازوی صبا. زمین زیرپایم تاب می خوردو چشمانم می جوشید. حلقه های اشک روی صورتم سُرمی خوردند. عزیز ازپشت پرده ی تار، دو بامبی توی سرش کوبید:" یا ابوالفضل خودت رحم کن." پشتش روی دیوار سُر خورد و مثل کیسه ی بزرگی با صدا روی زمین نشست. مثل معلمی که بچه ها را به صف می کند و قراراست خبر         رفوزه گی همه را ازدم بدهد. صبا تکانم می دهد:" به خاطر عزیزت هم شده باید سرپا باشی."

سرپا می شوم. سرپا می شوی. سرپا می شوند. یک گروهان توی سرم رژه می روند. زندان. تیرباران. اعدام. سزای کسی که سازمخالف می زند. سرِدایی رضا روی شانه هایش افتادهو طناب قطورو بلندی ازدورگردنش گذشته و تا روی بدنش ادامه دارد. چشمانم را بازمی کنم....

نیمه ی ناتمام: نسرین قربانی. نشر: آموت. چاپ دوم


آخرین ویرایش: سه شنبه 13 اسفند 1392 11:11 ق.ظ

 

معرفی کتاب: دختربخت: ایزابل آلنده

شنبه 10 اسفند 1392 01:01 ب.ظنویسنده : نسرین قربانی

 

ایزابل النده درپرو به دنیا آمده است و درشیلی بزرگ شده. شهرت آلنده درنخستین نگاه شاید به سرگذشت غمبار دموکراسیِ سرنگون شده ی شیلی و روی کارآمدن حکومت نظامیان، تبعید، اعدام و شکنجه گره خورده باشد، اما دراصل سوای چنین روابطی، آلنده نویسنده ی قدر است که در همه ی زمینه های داستان و رمان بضاعت خود را به نمایش گذاشته. از آلنده خانه اشباح و داستان های اوالونا و ازعشق و سایه ها و پا ئولینا به فارسی ترجمه شده است. آلنده فعلا ساکن کالیفرنیا است.

دختربخت: ایزابل آلنده. مترجم: اسدالله امرایی. نشر: کتابسرای تندیس


آخرین ویرایش: شنبه 10 اسفند 1392 01:02 ب.ظ

 

معرفی کتاب: این وصله ها به من می چسبد: احمد غلامی

چهارشنبه 30 بهمن 1392 11:16 ب.ظنویسنده : نسرین قربانی

 

من یک شبه صاحب سه جنازه شدم. مشروطه مادرم بود که زودترازبرادرم و زنش مُرد. ماشین آن ها دراتوبان تهران- ساوه ازپل پایین افتاد و اتاقکش له شد. برادرم و زنش که ضربه مغزی شده بودند. بعد ازرسیدن به بیمارستان مردند. اما مرگ مادرم خیلی عجیب بود. درگزارش پرونده پزشکی قانونی نوشته بودند: مرگ به علت شوک ناشی ازدرد.

این وصله ها به من می چسبد: احمد غلامی. نشر: نیلوفر


آخرین ویرایش: پنجشنبه 1 اسفند 1392 12:16 ق.ظ

 

معرفی کتاب: دُن آرام

جمعه 18 بهمن 1392 10:51 ق.ظنویسنده : نسرین قربانی

 

تو ای پدر ما، ای دُن آرام!

برای چه، ای دُن آرام، آبی چنین گِل آلود داری!

 من که دُن آرامم، چه گونه گِل آلود نباشم!

چشمه های سرد ازاعماق من می جوشند،

دورن من- دورن دُن آرام- ماهیان سپید می لولند.

                                   از پشت کتاب: دُن آرام

 

خانه روستایی خانواده ملخوف درست درانتهای دِه واقع بود. دروازه طویله اش رو به شمال به سوی رودخانه دون بازمی شد: هشت ساژن شیب تند ازمیان پشته های گچی خزه پوش، و سپس ساحل رود.

سطرهای اولیه ی رمان 4 جلدی: دُن آرام: میخاییل شولخوف. متر جم: م.ا. به آذین. انتشارات: فردوس.


آخرین ویرایش: جمعه 18 بهمن 1392 10:52 ق.ظ

 

معرفی کتاب: مارمولکی که ماه را بلعید: قاسم شکری

دوشنبه 7 بهمن 1392 12:04 ق.ظنویسنده : نسرین قربانی

 

درتذکره هاست که چون انکیدو با ورزای نربه نبرد پرداخت وکشته شد، دقایقی پس از خارج شدن روح ازکالبدش، جانوری چندش آور و ریز- که شباهتی تام و تمام با نوعی هزارپای گوشتخوار داشته است- ازمنخرینش بیرون آمد، نقل است این هزارپا آن قدر برروی زمین خواهد زیست، تا مرگ ریش سفید عصرنوح را به عینه ببیند، و چون مرگ ریش سفید عصرنوح نزدیک شود، آرام آرام ازگوشه و کنار، برسنگ و خار وخاشاک و آب و خاک می خزد و درشبی مهتابی، بعد از نظاره ای طولانی بردیدگان او به منخرینش ورود و درآن جا جلوس خواهد کرد. و چون چنین شود، ابری عظیم تمام جهان را درنوردد و سی و سه شبانه روز ببارد. درست به اندازه مراتب سه گانه فراماسونری، و باریدن همان و زوال اولاد آدمی همان.

و چون چند صباحی ازمرگ ریش سفید عصرنوح بگذرد، ازذره های وجودش، پروانه ای صدرنگ و آتشین جان بگیرد. چون به پروانه درآید، به هربال زدنی جنبشی درکون و مکان درخواهد انداخت، از سنگ و خاک و خارو خاشاک گرفته تا استخوان های مردگان درگور!

مارمولکی که ماه را بلعید: قاسم شکری. نشر: ققنوس.


آخرین ویرایش: دوشنبه 7 بهمن 1392 12:05 ق.ظ

 

معرفی کتاب: بانوی لیل: محمد بهارلو

چهارشنبه 2 بهمن 1392 05:44 ب.ظنویسنده : نسرین قربانی

 

لیل- بروزن فیل- درختی است با ریشه های هوایی فراوان و میوه ای به اندازه ی فندق و برگ های بیضی براق، که نام علمی اش انجیرهندی وخاست گاهش هند شرقی است. جنوبی ها ازآن به بانیان،لور، لیر و لول نام می برند و به انجیرخفه کننده نیزمعروف است؛ زیرا اگرریشه های هوایی اش، که ازتاج یا چنبر و انشعابات ساقه ها خارج می شوند، به درختی بپیچند، باعث مرگش می شوند.

تمرکزروی فضا ومکان ازویژگی های عمده وقابل توجه این نوع ادبی است، اما این تمرکزصرفا شامل بیان کردن رنگ و بوی محلی نیست، بلکه نقش آداب و رسوم، ضرب المثل ها، واژه های محلی، اصطلاحات بومی و ویژگی های اقلیمی به غنا و جذابیت         " بانوی لیل" افزوده است و این امرالبته به خاطرشناخت عمیق و تسلط کامل "محمد بهارلو" برفرهنگ مردم جنوب ایران است.

                                                                  علی اشرف درویشیان

"بانوی لیل" حادثه ای درنقطه ی کوچکی – جزیره ای- طرح می کند اما نگاه نویسنده به کل هستی برفرازحوادث تلخ به وسعت دریا بازمی گردد. به آن جا که مظهرتولد است و بی آن که تاکیدی یا سفارشی کند نشان می دهد کابوس ها نمی توانند بربیداری آدمی تاثیرپایداری داشته باشند.

                                                                   محمد علی سپانلو

آن چه در "بانوی لیل" جریان دارد فرهنگی است که درجامعه ی ساختگی دهکده و جزیره ی داستان پذیرفتنی به نظرمی آید. تمامی داستان ابزاری است برای ساختن وپرداختن هویت های سیال نه درسطحی فردی بلکه به عنوان یک مضمون کلی دریک جامعه ی نیمه فرضی، نیمه واقعی. " بانوی لیل" نشان می دهد که ادبیات فقط محصول تاریخ و فرهنگ نیست بلکه سازنده ی تاریخ و فرهنگ هم هست.

                                                               علی اصغرقره باغی

بانوی لیل: محمد بهارلو. چاپ اول: نشرقطره. سال:1380 و چاپ بعدی: 1389 نشر: افکار.

هردوچاپ را با اندکی تفاوت خوانده ام. بسیارزیبا. لطیف وتاثیرگذاراست. یادش به خیرسال هایی که درکلاس این استادارجمند می نشستم و همه تن گوش می شدم. خدا به همراهشان
آخرین ویرایش: چهارشنبه 2 بهمن 1392 05:46 ب.ظ

 

شعر: رسول یونان

چهارشنبه 2 بهمن 1392 05:19 ب.ظنویسنده : نسرین قربانی

 

درخیابان ها...

 

درخیابان ها

با متانت راه می رویم

با رعایت آداب

نشان می دهیم که خوشبختیم

اما این طورنیست

و این رژه

      رژه ای است شبیه فرار

یعنی ما

     آرام و منظّم

ازحقیقت خود می گریزیم.

سروده ای از: رسول یونان. ازکتاب: چه کسی مرا عاشق کرد؟ به انتخاب عباس مخبر. نشر: امرود. چاپ سوم.


آخرین ویرایش: چهارشنبه 2 بهمن 1392 05:20 ب.ظ

 

معرفی کتاب: کبوترها و بازها: گراتزیا دلددا

شنبه 28 دی 1392 02:08 ب.ظنویسنده : نسرین قربانی

 

بعد ازیک هفته بادهای سهمگین و برف و بوران، قله کوه ها ازمیان ابرهای تیره رنگی که پایین        می آمدند و درافق ناپیدا می شدند، رنگ سفید به خود گرفتند و دهکده اورونوئو، با خانه های محقر که رنگی مایل به سرخ داشتند و روی قله ای سنگی بنا شده بودند، با کوچه پس کوچه های سنگفرش و شیب دار، مثل جایی که ازسیل جان سالم به دربرده باشد، ازمیان مِه سربیرون کشید.

کبوترها و بازها: گراتزیا دلددا. مترجم: بهمن فرزانه. نشر: ثالث


آخرین ویرایش: شنبه 28 دی 1392 02:08 ب.ظ

 

معرفی کتاب: درانتظاربربرها: جی. م. کوتزی

سه شنبه 24 دی 1392 11:44 ب.ظنویسنده : نسرین قربانی

 

"کوتزی" دراین کتاب پنجره ای دیگربه روان انسانی می گشاید و به گونه ای یادآورجرج اورول، عوالم روحی یک مقام رسمی را که دریک امپراتوری خیالی مواجه با انجام وظایفی بی رحمانه است، توصیف می کند. داستان او توصیف سرشت فریبکارانه و طمعکارانه ی جنگی است که علیه "بربرها" که درواقع کسی جزبومیان ساکن اطراف نیستد، جریان دارد و نشان می دهد آدمیان، آن گاه که قدرتش را داشته باشند، دررسیدن به آن چه خود برحق و درست می دانند تا چه اندازه آماده ی ستم بردیگرانسان هایند. توانایی کوتزی دروصف ژرف نگرانه ی نومیدی و درماندگی قهرمان داستان درمواجهه با شرایطی است که توان تغییر یا تعدیل خودآن را درنمی یابد.

درانتظاربربرها: ج. م. کوتزی. ترجمه ی: محسن مینو خِرد. نشر: مرکز

برنده ی نوبل ادبی 2003


آخرین ویرایش: سه شنبه 24 دی 1392 11:45 ب.ظ

 

معرفی کتاب: گداها همیشه با هستند: توبیاس وولف

جمعه 20 دی 1392 10:35 ب.ظنویسنده : نسرین قربانی

 

درراهِ بازگشت به هتل پدرلئوازپشت شیشه ی تاکسی جمعیت را تماشا می کرد. گروهی ملوان رد می شدند، آن که جلوِ بقیه راه می رفت، سکه هایی راازشانه اش پرت می کرد و بقیه می پریدند تا برشان دارند. تابلوها برق می زدند. صورت آدم ها درانعکاس نور، چراغ ها ضربان پیدا کرده بود. پدرلئوخم شد جلو و پرسید:" شنیدم که سالی صد تا قتل تو این شهر اتفاق می افته، حقیقت داره؟"

راننده تاکسی گفت:" فکرکنم همین طورباشه، این شهردردسرهای خودش رو داره. ولی یوتیکا خیلی بدتره، الان اون جا یه متربرف اومده، تازه بازم قراره بیاد."

                                             "ازمتن کتاب"

گداها همیشه با ماهستند: توبیاس وولف. مترجم: منیرشاخساری. نشر: چشمه


آخرین ویرایش: جمعه 20 دی 1392 10:36 ب.ظ

 

شعر: مهدی اخوان ثالث

پنجشنبه 19 دی 1392 11:22 ب.ظنویسنده : نسرین قربانی

 

لحظه ی دیدارنزدیک است.

بازمن دیوانه ام، مستم.

بازمی لرزد، دلم، دستم.

بازگویی درجهان دیگری هستم.

 

های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!

های! نپریشی صفای زلفکم را، دست!

و آبرویم رانریزی، دل

-         ای نخورده مست

لحظه ی دیدار نزدیکت.

 


آخرین ویرایش: پنجشنبه 19 دی 1392 11:23 ب.ظ

 

تعداد کل صفحات ( 34 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...