تبلیغات
آسمان آبی - ماهی سیاه کوچولو

ماهی سیاه کوچولو

چهارشنبه 1 تیر 1390 10:13 ق.ظنویسنده : نسرین قربانی

 

قصه ی ماهی سیاه کوچولو قصه ای است برای بچه ها. ولی در لا به لای آن سرگذشت دیگر و درس دیگری است برای بزرگترها. قصه ای است نه برای سرگرمی بل که برای آموختن.

ماهی سیاه کوچولو، هر چند که مثل هزاران هزار ماهی دیگر " شب ها با مادرش زیر خزه ها         می خوابید " و حسرت به دلش مانده بود که یک دفعه هم که شده مهتاب را توی خانه شان ببیند، یک ماهی عادی و معمولی نیست. سه خصلت عمده، از همان ابتدا او را از هم نوعانش متمایز می کند: تفکر، آگاهی و اراده، شخصیت و سرنوشت ماهی سیاه کوچولو، به نحوی جبری و اجتناب ناپذیر تا به آخر تابع این خصائل اند، به طوری که سرگذشت ماهی سیاه کوچولو سرگذشت عصیان آگاهانه و شکل گرفته می شود.

با تفکر ماهی، ماجرایش شروع می شود: " چند روزی بود که ماهی سیاه کوچولو تو فکر بود و خیلی کم حرف می زد. با تنبلی و بی میلی از این طرف به آن طرف می رفت و برمی گشت... مادر خیال      می کرد بچه اش کسالتی دارد اما نگو که درد ماهی از چیز دیگری است."

از چی؟ ماهی سیاه کوچولو یک روز صبح مادرش  را بیدار می کند تا خبرش کند که می خواهد برود "آخر جویبار را پیدا کند."

در مقابل این عصیان و اراده برای تغییر مسیر زندگی یک نواخت بر و بیایی هر روزه، مادرش مثل همه ی ننه های محافظه کار و مصلت اندیش برای انصراف ماهی سیاه کوچولو از اجرای نقشه اش به هر دری می زند ولی دست آخر خلع سلاح می شود؛ اول خیال می کند به اعتبار این که چند پیرهن بیشتر پاره کرده و چند ده بار بیشتر در همان آب در جا زده است حالا دیگر روان شناس و فیلسوف کار کشته ای شده است.

"من هم وقتی بچه بودم خیلی از این فکر ها می کردم"، این طرز تفکرنسل رو به انقراض است در مواجهه با نسل عاصی و نوی که رو می آید. نزاع دائمی دو نسل. نسلی که در نتیجه ی گذشت زمان به  نوعی سکون فیلسوف مابانه ی قلابی رسیده که در حال جوشش است و در مورد ماهی سیاه کوچولو، این جوشش و عصیان آگاهانه و ارادی است. مادر توجیه بی اثر و ابتذال زندگی اش را این طور در قالب فلسفی می ریزد:

" آخر جانم، جویبار که اول و آخر ندارد، همین است که هست! جویبار همیشه روان است و به هیچ جایی هم نمی رسد"... ملاحظه می فرمایید؟ بازگشت به سلیمان: باطل اباطیل! یا اگر زبان مد روز را ترجیح می دهید، فلسفه ی پوچی! حد کامل توجیه فلسفی مفعول بودن!

اما با همه ی کار کشته گی و فلسفه بافی، در مقابل یک تلنگر منطق موهایش سیخ می شود: " آخر مادر جان مگر نه این است که هر چیزی به آخر می رسد؟ شب.. روز... هفته.. ماه، سال.." و می بیند که بچه ی نیم وجبی اش دارد دیالکتیک تحویلش می دهد. این است که از فلسفه به " نصیحت مادرانه"    می زند:" این حرف های گنده گنده را بگذار کنار، پاشو بریم، بریم گردش." یعنی خلع سلاح شده است و دیگر جوابی ندارد.

اگر به جای ماهی سیاه کوچولو با آن مشخصات ماهی "فهمیده" دیگری بود، همین قدری که طرف را در مباحثه محکوم کرده است، راضی می شد و با نوعی احساس غرور راه می افتاد تا زندگی "محکوم" روزمره اش را باز تکرار کند. منتها با وجدان آرام و خیال راحت ولی ماهی سیاه کوچولو از این    دسته ی نصفه کاره فهمیده و کوتاه بیا نیست:

"نه مادر، من دیگر از این گردش ها خسته شده ام... این را فهمیده ام که بیشتر ماهی ها موقع پیری شکایت دارند که زندگیشان را بی خودی تلف کرده اند. دایم ناله و نفرین می کنند.. من می خواهم بدانم که راستی راستی زندگی یعنی این که تویک تکه جا هی بروی و برگردی و دیگر هیچ. یا این که طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟.."

مادر این زبان را اصلن نمی فهمد:" بچه جان مگر به سرت زده؟ دنیا! دنیا! دنیا دیگر یعنی چه؟.." وقتی همسایه ای به کمک ما می آید و می خواهد به ضرب تمسخر ماهی سیاه کوچولو را از پا در آورد:

"... تو از کی تا حالا فیلسوف و عالم شده ای و ما را خبر نکردی؟"

این جوری تو دهنی می خورد:" نمی خواهم به این گردش های خسته کننده ادامه بدهم و الکی خوش باشم و یک دفعه چشم باز کنم ببینم مثل شماها پیر شده ام هنوز همان ماهی چشم و گوش بسته ام که بودم."

لاجرم عکس العملش از این منطقی تر نمی تواند باشد، " وا! چه حرفا!"

دوستان عزیز این قسمت کوچکی از تحلیل ماهی سیاه کوچولو بود امید وارم از دوباره خوانی این کتاب لذت بیشتری ببرید.

 


آخرین ویرایش: - -

 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر